در طول کل دوران تحصیلم حتی یکبار هم مطمئن هستم ، هیچ یک از اساتید و معلمامم موضوع انشا را آزاد نگذاشتند و همیشه یک موضوع برای آن انتخاب میکردند، همیشه دوست دوست داشتم از همان بچگی بگویند هرچی میخواهی بنویس، و خودم دست به کار نمیشدم. این مدت که هر روز موضوع انشاهایم آزاد است، فراغ بالی به من میدهد که یادم به دوران مدرسه و نداشتن این فرصت می افتد. همه سالهای مدرسه برایم زنده میشود، در دوران دبستان دویدن در حیاط مدرسه ممنوع بود خوب یادم است، هرکس میدوید باید کنار دیوار دفتر تا پایان زنگ تفریح میماند، بعد که همه به کلاس میرفتن، کف دستی اش را با شیلنگ یا خط کش میخورد و بعد میتوانست برود به کلاس. یادم است مخصوصا روزهای زمستان دستهایی که حتی کرم هم نمیزنیم، ترک خورده، با نوازش شلنگ یا خط کش خون از آنها سرازیر میشد. خدا رحمت کند آقای فرسوده را حق پدری داشت، ناظم مدرسه بود. با همه وجود میزد. من حس میکردم هرچه بیشتر کتکمان میزند عصبانی تر میشود ، درصورتیکه حس میکنم باید آرامتر میشد، ولی چنان میزد که انگار پدرش را کشته ایم. یادش بخیر. حتی کتک خوردن ها هم برایمان خاطره شده است، یادم است یک بار برای مدرسه ، و برای آبیاری درختان شیلنگ نویی خریداری کرده بودند، آقای فرسوده اول یک تیکه از آن را قیچی کرد که با شیلنگ قبلی اش جایگزین کند. و برای امتحانش هم چند نفر را حسابی کتک زد. من را شاید در طی پنج سالی که آنجا درس میخواندم دو سه بار بیشتر کتک نزد ولی با این وجود هیچ کس از او متنفر نبود، همه دوستش هم داشتند، کلا ما دهه شصتی ها کتک خورمان ملس بود، و احترام زیادی برای اولیای مدرسه قائل بودیم. اگر هم کتک میخوردیم نباید میگذاشتیم خانواده بفهمند چون درود هایشان را نثار ناظم میکردند که ما را تربیت میکند و خودشان هم چارتا توی سر ما میزدند که چرا کاری کرده ایم که ناظم مدرسه عصبانی شده است و کتک خورده ایم. الان اینطور که شنیده ام همه چیز عوض شده است. الحمدلله بچه ای ندارم که به مدرسه بفرستم چون من همان روش کلاسیک را بیشتر دوست دارم. یادم است آن سالها برف زیاد میبارید، برف روب که نمی آوردند، چند تا از بچه های ته کلاس نشین و داوطلب و افرادی که آن ساعت زنگ ورزش داشتند را به پشت بام میفرستادند تا برف ها را پارو کنند، همه هم ذوق و شوقش را داشتند که ساعاتی از کلاس را بپیچانند و در سوز و سرما بدون دستکش برفها را پارو کنند. چقدر خوش میگذشت و نمیدانستیم. راست میگوید سهراب که زندگی آب تنی در حوضچه اکنون است. موقع عید هم که میشد باز خودمان مدرسه را از بالا تا پایین میشستیم و حتی ماشین معلمها را هم میشستیم و کلی کیف میکردیم. دهه فجر و روز معلم هم که خود بچه ها خود جوش همه مدرسه را روبان کاری و آذین بندی میکردند. الان دیگر از این کارها فکر نکنم بشود، وقتی از بچگی مینویسم ناخودآگاه لبخندی روی لبانم نشسته است که دلیلش همان شوقی هست که کودک دورنم دارد و مرتب سرخورده میشود. وای چقدر دلم برای آن روزها تنگ شده است. نمیدانم چرا ولی این شعر از رهی معیری به دهنم آمد که چون موضوع انشایم آزاد است مینویسمش

طی نگشته روزگار کودکی پیری رسید

از کتاب عمر ما فصل شباب افتاده است

آسمان در حیرت از بالانشینیهای ماست

بحر در اندیشه از کار حباب افتاده است

گوشهٔ عزلت بود سرمنزل عزت رهی

گنج گوهر بین که در کنج خراب افتاده است