خواندم که دارند اکسیر نمردن را کشف میکنند، یا کشفش کرده اند و دارند یواش یواش به بیرون درزش میدهند. خواندم که پوست یک فرد پنجاه ساله را بیست سال یا سی سال جوانتر کرده اند و میخواهند بقیه اعضا و جوارح و جوانح آدمها را هم جوان کنند. که در نهایت هرکس خواست نمیرد. حالا ما تا زنده ایم برای استفاده عموم خواهد بود یا نه را نمیدانم. ولی بالاخره این بشر دو پا تصمیمش رو گرفته که کلا نمیرد. اینکه طبیعتا از ثروتمندان شروع میشود و بعد اینقدر فراوانی میشود که افراد عادی هم بهره مند شوند هم که مسیری است که مانند هر تکنولوژی طی طریق میکند.جدای ازین بحث که این فناوری در درمان بیماریها مورد استفاده قرار خواهد گرفت، هدف اصلی به گمانم همان اکسیر جوانی و نامیرایی هست برای افرادی که خیال مردن ندارند. نمیدانم چقدر از آدمها از مرگ میترسند، من به گمانم تعدادشان کم نیست. مرگ یک تغییر بزرگ است که هنوز کسی واقعا نمرده و برگردد و تعریف کند که در آن دنیا چه خبر است، بعضی ها هم که کلا باور دارند مرگ یعنی خاموشی و همه چیز تمام میشود، همه نظرات محترم. ولی عمدتا احساس میکنم کسانی از مرگ میترسند که از تغییر میترسند. آدمهایی که همیشه خود را در یک دایره امن سعی میکنند قرار دهند و نمیخواهند از آن دایره خارج شوند و اگر هم خارج شدند و اوضواع بر وفق مراد نبود سریع سعی میکنند برگردندن و پایشان را از گلیشمان دراز تر نکنند. حواسشان به این است که تغییر ناگهانی در زندگی شان رخ ندهد و واگر بدی هم رخ داد پذیرشش همیشه برایشان سخت است. آدمهایی که از تغییر میترسند، فکر میکنم از مرگ هم بیشتر از بقیه مردم میترسند، حال آنکه مرگ هم یک تجربه یک بار تکرار است و آنسوی مرگ چون دیده نشده و چون آماده نیستند میترسند که بمیرند و این تغییر را نمیتوانند قبول کنند. ولی حس میکنم آدمهایی که در زندگی مرتب در حال تلاش برای رسیدن به یک آرمان هستند، در هرجایی هم مرگ به سراغشان بیاید خیالشان آسوده است که آنچه در توان داشته اند انجام داده اند و الان وارد یک مرحله جدید میشوند که شاید خیلی هیجان انگیز از کل زندگی شان باشد و یا شاید هم عدم باشد که میشود تمام شدن ماموریتشان. مرگ جزیی از زندگی است و قدم آخر زندگی که باید آماده اش بود چون امروز که دکمه پیراهنت را میبندی نمیدانی نفری بعدی که آن را باز میکند، خودت هستی یا غسال مرده شور خانه. مرگ شیرین است. مرگ برای من دیدار معشوق است، حتی اگر از دستم عصبانی باشد.مرگ به نظرم یکی از لذت بخش ترین لحظات زندگی است برای کسانی که همه عمرشان را تلاش کرده اند برای خدمت به خلق، برای ایجاد تغییر. مرگ شیرین است برای کسی که فهمیده است این دنیا همه هیج است و هیج ولی تا هست باید بجنگد و نباید کم بیاورد، مرگ برای کسی که همیشه به دنبال آگاهی بوده لذت بخش است. مرگ جزیی از طبیعت انسان است. همین الان من میگویم همه جیز هیچ است و چرا آدمها برای اینکه نمیرند تلاش میکنند را شاید درک نکنم. حتی اگر اکسیر جوانی هم کشف شود و همه جوان بمانند، تا به کی، میخواهد چکارش کنند. وقتی این دنیا هیچ است. همه زرق و برق دنیا هم هیج است. باز به دنبال جوان ماندن هستند. اگر از تغییر نترسیم اگر پایمان را از حاشیه امن خودمان بیرون بگذاریم ، به دنبال تغییر باشیم. تلاشمان را کنیم ، آنموقع مرگ را هم یک چالش شیرین میبینیم.شاید هم شیرین نباشد ولی همانطور که خداوند فرموده هر نفسی طعم مرگ را خواهد چشید. میخواهم بگویم زندگی هیچ است. تا هستی باید برای بهتر شدن وبرای بهتر شدن دنیا تلاش کنی و وقتی مرگت رسید با آرامش به سمتش بروی نه اینکه از آن فرار کنی و به دنیال اکسیر جوانی باشی تا همیشه زنده بمانی که چه شود. و بعد از آن هم به پوچی بیشتری برسی.دیگر از زندگی چه میخواهی، زندگی یک رنج دائم است، هرچه زودتر این رنج پایان پیدا کند اگر عمرت به بطالت نگذاشته باشد باید خوشحال باشی و فذوق کنی که کاری کردی ودست روی دست نگذاشتی.تازه اگر نامیرایی در جهان باب شود باز هم ممکن فقط بتوانی بیشتر زنده بمانی ولی احتمالا نمیتوانی همیشه زنده باشی به جایی میرسی که دیگر خودت هم میخواهی بمیری ولی نمیتوانی و حس میکنم آمار خودکشی ها افزایش پیدا کند. کلا حس میکنم نامیرا شدن آدمها ضررش بیشتر است. بهتر نیست بپذیریم که باید بیاییم که برویم که در حضور حضرت ابدیت کیفور شویم.

سد بار خراب و باز آباد شدیم

ای بس که غمین شدیم و بس شاد شدیم

تا در کنف قید تو بردیم پناه

ازکش مکش زمانه آزاد شدیم