غم


آدمیزاد موجود عجیبی است، گاهی چنان ماسک های متعدد و چندین لایه روی هم به صورت میگذارد که هیچ کس نمیفهمد در دلش چه میگذرد، ولی همین آدم گاهی چنان دلبسته و شیدای نفسی میشود که هرچه کند نمیتواند آن را پشت ماسکش پنهان کند. اصلا آدم عاشق جز اینکه دلش را برای همه رو کند، چاره ای ندارد. چطور میتواند غم عشق را در پشت لایه های ماسک پنهان کند، اصلا همین است که حافظ میگوید:”نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم”. آتش عشق را نمیتوان پنهان کرد. همه حرکات عاشق تحت تاثیر وجود معشوق قرار میگیرد و الحق که نمیتوان آتشی به بزرگی عشق را در دل نهان کرد و آن دل از حرارت عشق به جوش نیاید. عشق هرچه میگذرد جا می افتد،عشق هرچه کهنه تر میشود تاثیرش بر دل و جان و وجود آدمی بیشتر میشود. گاهی عکس هایی میبینی از آدمهای کهنسال، میبینی دست در دست معشوق هنوز خوشحالند و هنوز غم عشق در چشمشان دارد. بله غم! عشق آدم را محزون تر میکند، آدم را از درون شاد و از بیرون غمگین میکند، آنی که غم عشق در چشمانش است، از همه بهتر میتواند دل یکدله کند چون که به باور من هرچه آدم بیشتر وجود معشوق را درک میکند، غمش افزونتر میشود، ولی غم عشق غم شیرینی است. غم عشق آدم را به سمت کمال میبرد. و چه خوشحالند آنهایی که همیشه غم و حرارت عشق در وجودشان تا آخرین نفس زندگی شان، وجود خودشان و دیگران را گرما میبخشد.

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *